تبليغاتX
Pregnancy Tickers
مسافر كوچولو

مسافر كوچولو


سلام دختر نازم كوچولوي ماماني.....

امروز آخرين روزيه كه اومدم سر كار... از فردا حسابي خونه نشين مي شم... هم خوشحالم هم ناراحت...

دلم براي محل كارم و البته براي دوستايي كه توي اينترنت به خصوص ني ني سايت پيدا كردم تنگ مي شه........ ديگه نمي تونم مثل هر روز كنارشون باشم... با غم هاشون غصه بخورم و با شادي هاشون شاد بشم...


از طرف ديگه خوشحالم كه بيشتر مي تونم استراحت كنم و تو بيشتر توي آرامش هستي... ديروز همش به اين فكر مي كردم كه شايد بتونم تا اواسط اين ماه هم بيام سر كار ولي امروز صبح ديدم كه نههههههههه ديگه نمي تونم حتا يك روز اين ريسكو بكنم... ديگه طاقت رانندگي و ترافيك ندارم... امروز خيلي توي ترافيك بودم. وقتي رسيدم شركت حالم خيلي بد بود و بدتر هم شدم.... همه ي تنم مي لرزيد و خيس عرق شده بود... نه مي تونستم بشينم نه راه برم نه بخوابم... خيلييييييييييي حاله بدي بود...
كمرم هم از وقتي نشستم توي ماشين درد مي كرد و پاهام بي حس بود...
امروز فهميدم كه ديگه تواناييشو ندارم....


ايشالا ماه ديگه اين موقع شايد چند روز ديرتر تو مي يايي توي بغلم و منو از دلنگروني ها بيرون مي آري....



دوستاي عزيزم... شايد تا يه مدت طولاني نتونم توي وبلاگ دخترم مطلبي بنوبسم.... ولي بدونين تك تكتون رو دوست دارم و هميشه به ياد همه ي شما ها هستم... يادم نمي ره چه طوري توي غم هام كنارم بودين و دلداريم مي دادين... توي اين 8 ماهي كه گذشت وجود شما دلگرمي بزرگي براي من بود... به خاطر همه چيز ازتون ممنون.... خيليييييييييييي دوستتون دارم... خيلي....


دختر عزيزم  منتظرتم صحيح و سالم قدم بزاري به دنياي ما.



+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 11:8 قبل از ظهر توسط مژگان |


دختر نازم امروز وارد هفته ي 34 زندگيت شدي...

ديشب از وسايلي كه ماماني برات خريدي عكس گرفتم تا بزارم توي وبلاگت....

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388 10:12 قبل از ظهر توسط مژگان |


دختر نازم سلام........


مي دونم كه همه فكر مي كنن من چقدر تنبلم و هيچي براي دخملم نمي نويسم ولي واقعاااااااااااا گرفتار بودم.... و البته ت ن ب ل...

عزيز كوچولوي من... اگه بدوني با ديدن تكونات چه ذوقي مي كنم؟؟؟؟ وقتي تكون مي خوري همه ي شكمم تكون مي خوره و باباي هر وقت ميبينه لبخندي مي زنه كه براي من خيلييييييييييي قشنگه... عزيزم ديگه چيزي نمونده بياي توي بغل ماماني و بابايي. الان توي هفته 33 زندگيت هستي و يعني 32 هفته و 5 روز از عمرت گذشته...


هفته پيش خيليييييي درگير بود... شنبه اساس كشي داشتيم و تا 2 شنبه مشغول چيدن و جابجايي. البته تنها نبودم و ماماني (مامان خودم) و مامان بابايي اومده بودن كمك...

اگه بدوني ماماني چقدر زحمت كشيد.......اصلا نگذاشت من دست به هيچي بزنم. خدا رو براي داشتن مامان به اين مهربوني شكر مي كنم... خيليييييييييي دوستش دارم و اميدوارم تو هم اينقدر منو دوست داشته باشي و البته منم مثل ماماني براي تو مامان خوبي باشم.

3 شنبه من و ماماني و خاله مينا رفتيم براي تو دختر گلم كلييييييي خريد كرديم. ذوق و شوق خاله مينا و ماماني براي خريد بيشتر از من بود... يك عالمه چيزاي خوشگل برات خريدم... دست ماماني درد نكنه برات سنگ تموم گذاشت اميدوارم بتونم محبتش رو جبران كنم.

بعد از ظهر سه شنبه خيلي خسته شده بوديم و سه تايي رفتيم يه كافي شاپ تا قهوه و چاي بخوريم... اونجا كلي ياد مادر جون كرديم و هر سه نفرمون اشك ريختيم... مادر جون آرزو داشت كه اون روز همراه ما بشه... يادش با ما بود و اي كاش خودش هم بود... بعد از كليييييييييي خريد و گشتن خسته ي خسته رفتيم خونه...

شبش من تقريبا بيهوش شدم ولي صبح 4 شنبه با انرژي از خواب بيدار شدم و بازم 3 تايي رفتيم براي خريد تخت و كمدت... يه تخت و كمد خوشگل هم برات سفارش داديم و ايشالا وقتي آوردن و اتاقت رو چيدم يك عالمه عكس مي گيرم و مي زارم توي وبلاگت...

عزيز كوچولوي من، اين روزا حال خوبي ندارم... با اين كه مدت زيادي به اومدنت نمونده حس غريبي دارم... يه لحظه خيلي شاد و سرحالم و يه لحظه افسرده و از دنيا سير... اميدوارم همه ي اين حالت ها گذرا باشه....

امروز مي خوام برم دكتر و صداي قلب نازنينت رو بشنوم....

مسافر كوچولوي من مواظب خودت باش......... كم كم بار سفر رو ببند كه بايد بياي به سفر زندگي...


+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 10:39 قبل از ظهر توسط مژگان |


دختر نازم سلام..............

عزيزم امروز كه دارم برات مي نويسم آخر هفته ي 30 هستش. فردا آخرين رو هفته 30 و روز بعدش وارد هفته ي 31 زندگيت مي شي....

لحظه ها در ثانيه و لحظه دير مي گذره اما وقتي به تقويم بارداري و خاطراتم نگاه مي كنم گذشت زمان رو حس نمي كنم... 30 هفته از با تو بودن گذشته و ديگه چيزي نمونده كه تو رو توي بغلم بگيرم و نوازشت كنم... چند روزه كه حال زياد خوبي ندارم.... احساس ترس و وحشت از آينده اي كه براي يه موجود رقم زدم، عذابم مي ده... نمي دونم مي تونم مادر خوبي برات باشم يا نه... فقط از خدا كمك مي خوام....

خدا رو شكر مي كنم كه بابايت كنار من هست و كمكم مي كنه.... دختر نازم خوشحالم كه تو صاحب پدري مهربون هستي... همه ي حواسش پيش منه... اگه شبها از خواب بيدار بشم بلافاصله بيدار مي شه و هر كاري داشته باشم انجام مي ده... مي بيني دخترم؟ اون حتا توي خواب هم حواسش به منه... و البته تو...

خدا رو براي داشتن چنين شوهري شكر مي كنم و اميدوارم هميشه سالم و سرحال باشه و موفق.... با وجود داشتن چنين شوهري و خانواده ي خوبي كه مي دونم چقدر منتظر تو هستن و دوستت دارن، نمي دونم چرا اينقدر مي ترسم...

شايد طبيعي باشه و من بي خودي نگرانم اما واقعا دست خودم نيست... هميشه توي خيالم به اولين باري كه قراره ببينمت فكر مي كنم و همچنين اولين باري كه بابايي تو رو مي بينه... نمي دونم اون لحظه چه احساسي داريم... دلم مي خواد به هوش باشم و ببينم وقتي بابايي تو رو مي بينه چه احساسي داره... همين الان هم كه بهش فكر مي كنم گريه ام مي گيره.... شايد اون موقع هم گريه كنم....

عزيز دلم... اميدوارم بعدها به اين وبلاگ سر بزني و بخوني كه مادرت چقدر در انتظار آمدن و بودنت به زندگيش روزها رو شمرده...

فرشته ي كوچولوي من براي همه ي ما دعا كن...

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388 9:19 قبل از ظهر توسط مژگان |


دختر نازم سلاممممممممممممممcreate animated gif

دلم براي وبلاگت تنگ شده بود... خيلي دوست داشتم بيام و برات بنويسم ولي خب نمي شد چون توي سفر بودم...

همونطوري كه گفته بودم 28 اسفند من و بابايي رفتيم همدان... الان كه فكر مي كنم مي بينم چقدر زود گذشت... صبح روز عيد يعني جمعه دايي من با خانواده اش اومدن همدان... خيلي خوب بود و خوش گذشت. ولي موقع تحويل سال حسابي گريه كردم به ياد مادر جون... دلم اصلا آروم نمي گرفت... دايي پژمان هم همون موقع زنگ زد ولي با اون هم نتونستم حرف بزنم... فقط گريه مي كردم و دايي پژمان مي گفت غصه نخور تو الان فقط بايد به فكر دخترت باشي...

دختر نازم... خيلي خوشحالم كه سال ديگه موقع تحويل سال توي بغلم هستي و وجودت بهم احساس زندگي و شاد بودن مي بخشه...

هفته دوم عيد من و بابايي به همراه مينا (خواهرم) و بابا و مامانم رفتيم سمت شمال و تا آخر تعطيلات شمال بوديم... توي شمال از يه فروشگاه براي تو چند تا لباس نانازي خريدم... لحظه شماري مي كنم كه بيايي و تنت كنم...

راستي يادم رفت بگم ني ني خاله محبوبه هم روز اول عيد يعني 1 فروردين 88 به دنيا اومد و خاله محبوبه اسمشو گذاشت آنيل... مطمئنم كه تو و آنيل در آينده دوستاي خوبي براي هم ميشين...

عزيزم من گاهي وقتا خيلي نگران تو مي شم... از خدا مي خوام كه اين 2 ماه باقي مونده خوب حفظت كنه...

اينم عكس لباسايي كه برات خريدم.


create animated gif create animated gif create animated gif

+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388 10:14 قبل از ظهر توسط مژگان |


سلام دختر عزيزم خوشگل ماماني...........


عزيزم روز شنبه حسابي منو ترسوندي و به معناي واقعي درك كردم مادرم و همه ي مادرها چقدر دلشوره بچه هاشون رو دارن.... از صبح كه بيدار شدم تا ساعت 7 عصر اصلا تكون نخوردي. من بايد توي اين هفته مي رفتم سونو و وضعيتت رو چك مي كردم... دلم طاقت نياورد و همون روز وقت گرفتم كه برم و ببينم سالمي و خيالم راحت بشه....

خدا رو شكر همه چيز خوب و طبيعي بود و تو دخمل نازم حسابي بزرگ شدي... خانم سونولوژيست همه جاي بدن نازت رو نشونم داد. دست ها و پاهاي نازت رو صورتت.. چشمات... بيني و دهانت رو و آخرش كه ديد من خيلي خوشحالم بدون اين كه درخواستي بكنم به صورت رنگي و سه بعدي همه بدنت و صورتت رو نشونم داد... آخرش هم گفت اينم دختر خانم خوشگل شما.......

وقتي از سونو اومدم بيرون خيلي خوشحال بودم. ياد اولين باري كه رفتم سونو و فهميدم كه دخمل هستي افتادم... اون روز انگار دنيا رو بهم داده بودن... توي تمام عمرم هيچ خبري اينقدر خوشجالم نكرده بود..

اي كاش مادر جون بود و اون غم هم توي دلم نبود...

ديروز وقتي رفتم خونه خيلي خسته بودم... تا بابايي بياد من خوابيدم... يه دفعه بيدار شدم ديدم دستشو گذاشته روي شكمم و مي گه دخملم حسابي مامانتو اذيت كردي كه اينطوري بي هوش افتاده؟؟؟؟؟؟

نمي دوني چقدر خوابيدن و راه رفتن برام سخت شده ولي اونقدر برام عزيزي كه اصلا به سختي هاش فكر نمي كنم...

راستي هفته ديگه من و بابايي مي ريم همدان پيش مامان و بابام و خاله مينا خيلي خوشحاليم. هم من هم بابايي... آخه بابايي خيلي همدان و با خانواده ي من بودن رو دوست داره بهش خوش مي گذره... ايشالا سال ديگه سه تايي با هم مي ريم.

فكر مي كنم امسال موقع تحويل سال حسابي گريه كنم... آخه امسال اولين ساليه كه مادر جون پيش ما نيست... هميشه وقتي كه سال تحويل مي شد بلند مي شد عيدي هاي ما رو مي داد و بعدش بوسمون مي كرد... خدايا چه طوري به نبودنش عادت كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دايي پژمان هم امسال نيست...... اي كاش بود...

عزيزم به اندازه تمام دنيا دوست دارم و در انتظار ديدنت....




+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387 11:47 قبل از ظهر توسط مژگان |


create animated gif


لالايي كن بخواب خوابت قشنگه
گل مهتاب شبا هزارتا رنگه
يه وقت بيدار نشي از خواب قصه
يه وقت پا نذاري تو شهر غصه
لالايي كن مامان چشمهاش بيداره
مثل هر شب لولو پشت ديواره
ديگه بادبادك تو نخ نداره
نمي رسه به ابر پاره پاره
لالايي كن لالايي كن مامان تنهات نمي ذاره
دوست داره دوست داره
ميشينه پاي گهواره
همه چي يكي بودو يكي نبوده
به من چشمات ميگه
دريا حسوده
اگه سنگ بندازي
تو اب دريا
مياد شيطون با من به جنگ و دعوا
ديگه ابرا تو رو از من ميگيرن
گلايه باغچمون بي تو ميميرن
لالايي كن لالايي كن مامان تنهات نمي ذاره
دوست داره دوست داره
ميشينه پاي گهواره

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387 4:26 بعد از ظهر توسط مژگان |


سلام مسافر كوچولوي من، دختر نازم.create animated gif


عزيزم خيلي وقته كه برات چيزي ننوشتم. از يك شنبه هفته پيش تا پنج شنبه سركار نيومدم آخه به شدت سرما خورده بودم و مريض بودم.... خيلي حالم بد بود و نگران تو بودم كه خداي نكرده مشكلي برات پيش نياد و تو آسيبي نبيني يا بهت سخت نگذره....

خدا رو شكر تو خوبي و توي اين هفته فعاليتت بيشتر شده بود..... يه بار دست بابايي روي شكمم بود تو مرتب تكون مي خوردي... اگه بدوني بابايي چقدر ذوق كرده بود... خيلي خوشحال بود و چشاش برق مي زد... اميدوارم خدا اين شادي رو نصيب همه ي اونايي كه منتظرن بكنه... عزيزم هر وقت كه تو تكون مي خوري من دعا مي كنم اميدوارم كه خدا صداي منو بشوه و دل خيلي ها رو شاد كنه.

بابايي مي گفت مژگان من بهت 1 ماه وقت مي دم كه دخملمو به دنيا بياري. گفت نمي شه ماه ديگه بري سزارين كني و زودتر به دنيا بياد؟؟؟؟؟؟؟؟ منم گفتم اگه خودش بخواد مي شه 7 ماهه به دنيا بياد ولي من نمي تونم همينطوري به دنيا بيارمش.....

مي بيني باباي چقدر دوستت داره و عجله داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ create animated gifخدا رو شكر مي كنم كه تو فرشته ي آسموني به دنياي من و باباي پا گذاشتي... اومدنت باعث شده من و بابايي بيشتر به هم وابسته بشيم.


عزيزم دو روز پيش خيلي دلم گرفته بود. دلم براي مامانم و خانواده ام تنگ شده بود... مامانم زنگ زد و من اونقدر دلتنگ بودم نمي تونستم باهاش حرف بزنم و همينطوري گريه مي كردم... ماماني هم فهميد و كلي دلداريم داد. بعد از اون خاله مينا بهم زنگ زد و يه عالمه باهام حرف زد......... بعد هم بابام زنگ زد و خلاصه كلي دلداريم دادن.... دلم مي خواد زودتر عيد بشه و با بابايي بريم پيش اونا.........


دختر گلم خوب بخواب و استراحت كن و توپولي و سالم بيا توي بغل من و بابايي....

create animated gif

+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387 11:42 قبل از ظهر توسط مژگان |


سلام دختر نازم......create animated gif

عزيزم نصف راه طي شد و الان آخراي هفته 20 هستي... الان ديگه من تكوناي كوچولو و نازت رو احساس مي كنم و خوشحالم كه لياقت داشتم خدا تو رو بهم بده.... من و بابايي خيلي خوشحاليم كه تو اومدي توي زندگيمون و خدا يه هديه آسموني يه دخمل سالم بهمون داده...create animated gif

 دختر نازم ديشب خواب مادر جونم رو ديدم... خواب ديدم يه عالمه لباس خوشگل براي تو خريده و همه رو گذاشته بود روي يه پارچه سفيد دونه دونه نگاه مي كرد و تا مي كرد مي گذاشت كنار. من گفتم اينا چيه مادر جون؟ گفت براي دختر نازم خريدم. نمي دوني چقدر خوشگل بودن.... يه سري كامل لباس صورتي كم رنگ صورتي پر رنگ........ ليمويي... به سري ياسي... يه سرهمي صورتي و سفيد خيليييييييييييييييييييييييي خوشگل... من نگاه مي كردم و ذوق مي كردم. بوسش كردم و گفتم مرسي مادر جون چرا اينقدر زحمت كشيدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد ديدم يه بلوز و تيشرت و تاب و شنل خيلي خوشگل و برزگ اندازه خودم هم توي لباسا هست!!!!!!!!! پرسيدم مادرجون اينا كه خيلي بزرگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت اينا رو براي تو گرفتم كه بعد از زاييمان توي خونه تنت كني!!!!!!!!!!!!!!!!! عزيزم كاش زودتر به دنيا مي اومدي و مي ديدي مادر جون چقدر مهربون بود...........create animated gif


بعد هي بابايي رو صدا مي كرد مي گفت اميرحسين امروز منو ببر بازار مي خوام بازم خريد كنم... باباي هم مي گفت مادر جون ديگه نمي خواد بخري... مي گفت نه !!!!!!!!! يه سري چيزاي ديگه هم هست كه بايد براش بخرم... عزيزم مي بيني مادر جونم منتظر تو هستش و دوست داره...........create animated gif
دايي پژمان هم مرتب فكر خريدن چيزاي خوشگل براي تو هستش... البته وقتي دايي بياد ايران تو 6 ماهه هستي. اگه بدوني و دايي و خاله و عمه چقدر براي تو ذوق مي كنن!!!!!!!!!!! همه دوستت دارن و بي تاب ديدنت هستن...... create animated gif

راستي يادم رفت بگم بابايي هم خوابتو ديده بود.... 5شنبه صبح تا چشماشو باز كرد گفت مژگان اگه بدوني چه خوابي ديدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خواب ديدم يه دختر ناز با موهاي قهوه اي بلند توي بغلمه و من همش دارم بوسش مي كنم.. نمي دوني چقدر دوسش داشتم دلم نمي خواست ازم دور بشه..............create animated gif



+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387 11:48 قبل از ظهر توسط مژگان |


سلام دخمل نازم كوچولوي مامان

Image and video hosting by TinyPic عزيزم 3 روز مونده كه وارد هفته 19 زندگيت بشي و من خيلي بي تاب تكون خوردنت هستم. اميدوارم زودي تكون بخوري و مامان دست و پاي قشنگتو احساس كنه.Image and video hosting by TinyPic عزيز دلم، 3 روزه كه براي من و بابايي مشكلي پيش اومده و ما دعا مي كنيم كه حل بشه. تو هم با قلب كوچيكت براي ما دعا كن. تو هنوز يه فرشته اي و خدا جواب فرشته ها رو زود مي ده...................Image and video hosting by TinyPic امروز هم قراره برم جواب آزمايشتو بگيرم و ببرم پيش دكتر... دختر نازم بي صبرانه منتظر ورودت هستم.Image and video hosting by TinyPic اگه بدوني بابايي چقدر دوست داره....... همش براي من ميوه پوست مي كنه و غذاهاي خوشمزه درست مي كنه و اصرار مي كنه كه بخور دخترمون خوشگل بشه... بخور دخترم قوي بشه.... بخور براي ني ني مون خوبه........ من حرفشو گوش مي كنم و خوشحالم كه اينقدر بابايي دوست داره...Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387 10:39 قبل از ظهر توسط مژگان |